باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

سفرنامه مشهد به روایت تصویر

آخر شهریور یهویی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت مشهد ، از یزد رفتیم طبس و مشهد و از نیشابور و شاهرود و دامغان گذشتیم و رفتیم شمال و تهران و دوباره برگشتیم یزد توقف کوتاه در طبس اینجا باران بهم گفت من میرم لب اون حوض میشینم ازم عکس بگیر هومان بدنبال گربه های باغچه بخاطر شلوغی شبا میرفتیم حرم و چون هوا کمی سرد شده بود بچه ها رو فقط یه بار بردیم اسبهای مینیاتوری باغ وحش بقیه سفرنامه در ادامه مطلب نیشابور : آرامگاه عطار آرامگاه کمال الملک در جوار آرمگاه عطار دست نوازش کودکانم بر سر گربه های بومی آرمگاه خیام و حس و حال خوبش ...
11 آبان 1394

از هر دری سخنی

تو این پست عکسهای جامانده از چند ماه اخیر رو میزارم توقف کوتاه در کاشان در راه بازگشت از شمال شیرینکاریهای شازده هومان باران و هومان بدنبال برف در روستاهای اطراف یزد یه روز باران ازم پرسید مامان چه گلهایی دوست داری منم گفتم نرگس و مریم و شیپوری سفید و رز بخاطر کار خوبی که انجام داده بودم با باباش رفت و برام این دسته گل رو خرید گرچه ساده  پیچیده شد و هول  هولکی خریده شده ولی یکی از با ارزش ترین دسته گلهایه که هدیه گرفتم نکته : گل سبزه که نمیدونم اسمش چیه رو برا خودش خریده بود  پسرک تو این مدت نشستن یاد گرفت تو هفت ماهگی هشت ماه...
9 اسفند 1393

عید قربان 93

امسال عید قربان چون اولین عید بعد از رفتن بابایی بود رفتیم شمال تا مامانی اینا تنها نباشن  بابا و عمو هم یه گوسفند گرفتن و برسم عید قربان قربانی کردن گوسفند بیچاره نوه ها بر سر خوان نعمت خانه ی مادر بزرگ اینم کامیون سواری با کامیون امیرعلی       ...
27 مهر 1393
1